سلام...
خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم! یعنی فرصت نمیشد!
از کسانی هم که سر می زنن و دیر به دیر میرم سراغشون واقعا شرمنده م!
کسانی که تمایل دارن ترانه ها یا اشعارشون تو صفحه شعر و ترانه مجله اتفاق نو(آلاچیق) چاپ بشه می تونن
برام اشعارشونو به صورت کامنت خصوصی بذارن!
تو فیس بوک یه پیج دارم به اسم علی ٍ ایلیا که می تونید پیدام کنید!
دوستان عزیز بازم لازم به ذکر که استفاده از ترانه های من به هر صورت فقط با اجازه از خودم ممکنه!
یکی از کارای آخرمو براتونم می نویسم و مث همیشه منتظر نظرات و انتقادات و پیشنهاداتتون هستم!
زود گذشت...
چه زود گذشت انگاری دیروز بود!
جام تو دلش بدجوری محفوظ بود!
با همدیگه به همدیگه رسیدیم!
با همدیگه عشق و نفس کشیدیم!
هیچ کسی و به غیر هم نداشتیم!
تا همو داشتیم چیزی کم نداشتیم!
یه روز منو ندیده بود مرده بود!
خودش می گفت...خودش قسم خورده بود!
روزای خوبی رو براش ساختم!
بس که نبردم آخرش باختم...
اونی که هیچ کس و به جز من نداشت!
انگیزه ای برای موندن نداشت!
منو نمی شناخت دیگه اون آخرا...
گوشی و بر می داشت می پرسید: شما!؟
تا بوده اینجوری بوده همیشه!
رفتنی این حرفا سرش نمیشه!
یکی میره اون یکی جا می مونه!
حالا برای چی؟ خدا می دونه...
از کسی که صد جا دلش اسیره!
توقعی به غیر از این نمیره!
فک نمی کردم از چشاش بیفتم!
یه کاری کرد به دست و پاش بیفتم!
یه روز یه جا چشم تو چشمش افتاد!
خندید و حلقه شو بهم نشون داد!
تا آب پاکی بریزه رو دستم!
ضربه ی آخر و که زد شکستم...
این روزا بغضمو نفس می کشم!
دور ترانه هام قفس می کشم!
چه خوب میشد اون روزا تکرار شه...
مثل من از فاصله بیزار شه...
اون روزا خنده هاش ترانه می ساخت!
هیچکسی و به غیر من نمی شناخت!
جام تو دلش بدجوری محفوظ بود!
چه زود گذشت انگاری دیروز بود...
علی ایلیا
